سه شنبه11مهر 1391
سلام بلبل مامانی. دلم برات تنگ شده. این روزا هر چی که ما میگیم شما تکرار می کنی. دیشب بهت میگفتم :عسل مامان. دیدم خودت گفتی :عسشل مامان. ماشاالله خیلی شیرین زبون شدی. دیروز بابا حاجی و مامان حاجی اینا که برای رفتن ب دکتر به تهران اومده بودند، اومدن خونمون. ماشاالله تو هم که کمال استفاده رو از شرایط کردی و هی بالا و پایین می پریدی. دایی بهزاد هم خونمون بود و وقتی رفت تو اتاق کمی بخوابه تو همش می اومدی پیش من و می گفتی: مامانی! دایی بهزاد نیس.
دبروز یه مناسبت خاص داشت و اونم تولد باباحاجی بود و من هم از شب قبل میخواستم سورپرایزش کنم . قرار بود بابایی کیک بخره.
به دایی اینا هم خبر دادم تا شب بیان خونمون. بعد شام خواستم کیک رو آماده کنم و بیارم که تو اومدی آشپزخونه و دیدی و همش بالا و پایین می پریدی و می گفتی: مبالک. مبالک. خندم گرفته بود. هر چه هم می خواستم کنترلت کنم نمیشد. خلاصه کیک رو آوردیم و شمع رو با باباحاجی فوت کردی و همش می گفتی: دوباله. آخر شب هم بابا حاجی اینا رفتن. و تو هم انگار نه انگار که از ساعت 8 صبح بیدار بودی. به زور خوابوندمت. تا صبح هم قربونت برم چند بار بیدار شدی. الان که دارم برات این پست را می زارم سرم خیلی درد می کنه. عزیز دلم ! انشاالله همیشه پر انرژی باشی.
باباحاجی جون! دوستت داریم و میدونی که خیلی برای ما عزیزی.
تولدت مبارک باشه. انشاالله خدا به شما و مامان حاجی سلامتی بده و سالهای سال با خوشی و شادی تولدت رو جشن بگیریم.



سه شنبه11مهر 1391 

